اشعارحضرت ابوالفضل (ع)

 

شیخ کاظم سِبتی که از علمای بزرگوار است می گوید:

یکی از شخصیتهای مهم علمی و مورد وثوق نزد من آمد و گفت من پیام رسان حضرت ابوالفضل هستم. آقا را در خواب دیدم فرمود چرا شیخ کاظم سبتی مصیبت مرا نمی خواند؟

گفتم زیاد شنیده ام که شیخ  کاظم مرثیه جانسوز شما را می خواند.

فرمود از من به شیخ بگو این مصیبت را بخوان: اگر سواره ای بر مرکب سوار باشد, وقتی می خواهد از اسب بر زمین بیفتد معمولا" دستها را روی زمین میگذارد و سپس صورت را قرار می دهد, ولی آن سواری که که تیر ها بر بدنش فرو رفته و دست در بدن ندارد چگونه به زمین می خورد؟«إنَّ الفارِسَ إذا سَقَطَ مِن فَرَسِهِ یَتَلَقِی الأرضَ بِیَدَیهِ فَإذا کانَتِ السِهامُ فی صَدرِهِ وَیَداهُ مَقطُوعَتانِ, بِماذا یَتَلَقِی الاَرضَ؟!

من دئمیرم مشکیوی دولدور گداخ                       مـــن دئمیرم رقیه م آغلور گــداخ

قــولون یوخــدی تکیه ایله چینیمه                         دشمن باخیر یاواش یاواش دورگداخ

نوحه

ای ماه بــنی هاشم خــورشید لـــقا عباس

ای نور دل حیدر شــمع شــهدا عــباس

ای از تـــو دل اطــفال روشن به امید آب

ای ســاقی غم پرور مــیزان وفـا  عباس

ای تــشنۀ آب آور ای کــــشتۀ نــام آور

ای صف شــکن لـشگر سردار صفا عباس

تـو درس وفـا دادی بــا دست جـدا دادی

بی دست شدی رهرو در راه خدا دادی

لب تشنه شدی در آب لب دوخته برگشتی

جان را به لب آوردی با عین رضا عباس

ای مــیر عــــلمداران ســـقای وفــا داران

در جمع فداکاران بودی به سزا عباس

اطـــفال حسیـــن امـا گیرند سراغ آب

بی آب چرا گشتی از جمع جدا عباس

این منتظران گویند عباس به فکر ماست

ماندی کجا عباس از بهر چرا عباس

 

اشعار حضرت ابوالفضل (ع)

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا

فكر كن داری میرسی كربلا،وصف كن واسه دلت،ده كیلومتر مونده كربلا،چه جوری میگی؟

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوی كربلا

با سوز دلت بگو:

كربلا،یا كربلا،یا كربلا

دیدی نزدیك كربلا كه میشن،وصف العیش،نصف العیش،آدم وقتی وارد شهر میشه،هی،رو پاش بلند میشه،تو اتوبوس منتظره ببینه،اولین گنبدی كه میبینه،كدوم گنبده طلاست،من كه تا حالا هر سفری كربلا رفتم،اولین گنبدی كه دیدم اینه:

سقای دشت كربلا اباالفضل،باالفضل

میدونی چرا،بذار دلیلش رو برات بگم:میدونی برا چی میری كربلا،اول گلدسته های حرم عباس علیه السلام پیداست،آخه فردا وقتی خیمه هارو حسین زد،بالاترین نقطه رو داد به عباس،گفت:تو برو خیمه ات رو تو بلندی بزن،همه بفهمن ما عباس داریم،همه بدونن ما یه علمدار داریم،به عالمی می ارزه،بذار بچه هام دلشون قرص باشه،این یه خوبی داشت،یه حُسن داشت،اونم این بود:دلگرمی بچه ها،هرجا میومدن نگاها به خیمه ی عباس بود،دشمنم میدید،اما روز عاشورا،وقتی عمود خیمه رو زمین زد،دشمن دید خیمه ی عباس زمین خورده،گفتن:حالا وقتشه،هر كی میخواد برا غارت بره بره،آی حسین...

                                       

 

اشعار پیشواز محرم

اشعار امام زمان(عج) - پیشواز محرم
      
     
هرچند دلی در گرو یار نداریم
     
حاجت که به جز وصل تو دلدارنداریم
      
     
از غفلت و جهل است گرفتار گناهیم
     
ور نه به خدا نیّت آزار نداریم
      
     
قهریم ز سجّاده و اذکار و نوافل
     
چندیست سحر دیده ی بیدار نداریم
      
     
احساسِ نیازی به ظهورِ تو نکردیم
     
این است که بر وصلِ تو اصرار نداریم
      
     
بردیم به کوی دِگران دستِ طلب را
     
گویی که ولی نعمتی اِنگار نداریم
      
     
یک گوشه نشستیم که تشریف بیاری
     
جز صاحب خانه به کسی کار نداریم
      
     
جز اشک به آوارگی یوسفِ زینب
     
کالای دِگر رونقِ بازار نداریم
      
     
ما را به محرّم برسان اِی گلِ نرگس
     
هرچند که مثل تو عزادار نداریم
      
     
زود است که از سمتِ حرم ناله بیاید
     
برگرد حسین! قافله سالار نداریم
      
     
نزدیکِ خیام آمده دشمن به یقینم
     
فهمیده دگر میر و علمدار نداریم

 

 

اشعار امام زمان(عج) - پیشواز محرم
      
     
فقط ز نرگس چشمت نگاه می خواهم
     
به قدر یک ، دو ، سه لحظه پناه می خواهم
      
     
شبیه برکه ی کوچک که دور افتاده است
     
برای قاب دلم عکس ماه می خواهم
      
     
میان راه وصالت همیشه سر گردان
     
شب چهلم عهد است ، راه می خواهم!
      
     
صدای ماه محرم به گوشها خورده است
     
ز دست های تو شال سیاه می خواهم
      
     
دم محرم و آقا کمی دعایم کن...
     
دعای خیر و کمی سوز و آه می خواهم

 


از خدا هر وقت که اذن محرم خواستم
پيشتر از آن ظهورت را دمادم خواستم

هر زمان هم رخصت سينه زدن مي خواستم
پشت بندش ديده اي از اشک زمزم خواستم

خواستم در اين عزاداري بساطي جور را
تا که خرج تو شوم رزقي فراهم خواستم

صبح گريه مي کني تا شب، و شب تا صبح را
گريه کردن را شبيه تو دمادم خواستم

ديده اي خندان نخواهد ديد لب هاي مرا
شاد بودن را هم از شکرانه غم خواستم

تا عزاداران جدت را بگريانم ز تو
روضه و شعر و گريز و نوحه و دم خواستم

چون شهيدان در رکاب تو شهادت را ولي
روي دامان تو در خط مقدم خواستم

تو عزاداري و در اين روزها غرق غمي
از سر شرمندگي بوده اگر کم خواستم

تا که امضاي تو زينت بخش طومارم شود
غير اشک و گريه از تو کربلا هم خواستم

محمد بياباني

 

 

 

غصه وغم ،اشک وماتم رابه من دادی حسین-

غصه وغم ،اشک وماتم رابه من دادی حسین

 بهترین های دوعالم را به من دادی حسین

یازده ماه است کارم را معطل کرده ام

خوب شد ماه محرم را به من دادی حسین

هرزمان دم  میدهم یعنی زتو دم میزنم

نیستم عیسی ولی دم  را به من دادی حسین

خانه زاد کربلایم  خانه ات اباد باد

خانه ام آباد شد غم را به من دادی حسین

پیش ختم الانبیا و پیش ختم الاوصیا

همنشینی دوخاتم را به من دادی حسین

من محرم تامحرم فطرس این خانه ام

بال من افتاد بالم  را به من دادی حسین

من حسینیه شدم رخت سیاهم پرچمت

ای به قربانت که پرچم را به من دادی حسین

کار باباران ندارم  گریه هایم رانگیر

بهتراز باران زمزم را به من دادی حسین

ریزه خواران محرم سفره دارعالمند

سفره های چند حاتم را به من دادی حسین

من کنار سفره های روضه ات ادم شدم

توبه مقبول آدم را به من دادی حسین

سررسید از حکایات من ودلبر من

تا چه آید وسط دشت بلا برسرمن

این زمینی است که فرمود مادر من

کربلا جای تو و جای حسین دخترمن

من قسم خوردم از شوق تو پرپر بزنم

اگرامروز کنار نفس یارم هست

همچنان کوه بدنبال علمدارم هست

لشکر هاشمیان در پی هرکارم هست

لطفشان درهمه خوابم بیدارم هست

ترسم اوقات خوشم تار شود 

تو نباشی به خدا کار دلم زارشود

اگر امروز رکابم شده زانوی قمر

روی اکبرشده ماه شب من تا به سحر

سینه قاسم تو گشته برایم چوسپر

نیست دورروبرم از چشم پراز فتنه خبر

ماه نیمه  نشده خسته و دلگیر شوم 

هم صدای غم و هم ناله زنجیر شوم

چند روزی نشده شام دلم تار شود

غصه عالم و آدم به سرم بار شود

اکبرت در نظر نیزه گرفتار شود

تیرهم مدعی چشم علمدار شود

پای من را زسرکوی تو دلبر ببرند

ماه نیمه نشده از بدنت سرببرند